Warning: session_start(): open(/var/cpanel/php/sessions/ea-php73/sess_1fd13becd2f703ff76a7c5cfc91e794f, O_RDWR) failed: No such file or directory (2) in /home/logicamp/public_html/fatemezahra-com/wp-content/plugins/wp-file-upload/wordpress_file_upload.php on line 2

Warning: session_start(): Failed to read session data: files (path: /var/cpanel/php/sessions/ea-php73) in /home/logicamp/public_html/fatemezahra-com/wp-content/plugins/wp-file-upload/wordpress_file_upload.php on line 2

Warning: session_start(): Cannot start session when headers already sent in /home/logicamp/public_html/fatemezahra-com/wp-content/plugins/ahadis/ahadis.php on line 49
فاطمه زهرا | منقبت پنجاه و یکـم: تعلیم دعای نور به سلمانبایگانی‌ها

منقبت پنجاه و یکـم: تعلیم دعای نور به سلمان

«عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سَلْمَانَ الْفَارِسِيِّ عَنْ أَبِيهِ قَالَ:‏ خَرَجْتُ مِنْ مَنْزِلِي يَوْماً بَعْدَ وَفَاةِ رَسُولِ اللَّهِ بِعَشَرَةِ أَيَّامٍ فَلَقِيَنِي عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ابْنُ عَمِّ الرَّسُولِ مُحَمَّدٍ فَقَالَ لِي: يَا سَلْمَانُ جَفَوْتَنَا بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ.
فَقُلْتُ: حَبِيبِي أَبَا الْحَسَنِ مِثْلُكُمْ لَا يُجْفَى غَيْرَ أَنَّ حُزْنِي عَلَى رَسُولِ اللَّهِ طَالَ فَهُوَ الَّذِي مَنَعَنِي مِنْ زِيَارَتِكُمْ.
فَقَالَ: يَا سَلْمَانُ ائْتِ مَنْزِلَ فَاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ فَإِنَّهَا إِلَيْكَ مُشْتَاقَةٌ تُرِيدُ أَنْ تُتْحِفَكَ بِتُحْفَةٍ قَدْ أُتْحِفَتْ بِهَا مِنَ الْجَنَّةِ قُلْتُ لِعَلِيٍّ: قَدْ أُتْحِفَتْ فَاطِمَةُ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْجَنَّةِ بَعْدَ وَفَاةِ رَسُولِ اللَّهِ؟ قَالَ: نَعَمْ بِالْأَمْسِ.
قَالَ سَلْمَانُ الْفَارِسِيُّ: فَهَرْوَلْتُ إِلَى مَنْزِلِ فَاطِمَةَ بِنْتِ مُحَمَّدٍ فَإِذَا هِيَ جَالِسَةٌ وَ عَلَيْهَا قِطْعَةُ عَبَاءٍ إِذَا خَمَّرَتْ رَأْسَهَا انْجَلَى سَاقُهَا وَ إِذَا غَطَّتْ سَاقَهَا انْكَشَفَ رَأْسُهَا فَلَمَّا نَظَرَتْ إِلَيَّ اعْتَجَرَتْ ثُمَّ قَالَ: يَا سَلْمَانُ جَفَوْتَنِي بَعْدَ وَفَاةِ أَبِي.
قُلْتُ: حَبِيبَتِي أ أجفاكم؟ قَالَتْ: فَمَهْ اجْلِسْ وَ اعْقِلْ مَا أَقُولُ لَكَ إِنِّي كُنْتُ جَالِسَةً بِالْأَمْسِ فِي هَذَا الْمَجْلِسِ وَ بَابُ الدَّارِ مُغْلَقٌ وَ أَنَا أَتَفَكَّرُ فِي انْقِطَاعِ الْوَحْيِ عَنَّا وَ انْصِرَافِ الْمَلَائِكَةِ عَنْ مَنْزِلِنَا فَإِذَا انْفَتَحَ الْبَابُ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَفْتَحَهُ أَحَدٌ فَدَخَلَ عَلَيَّ ثَلَاثُ جَوَارٍ لَمْ يَرَ الرَّاءُونَ بِحُسْنِهِنَّ وَ لَا كَهَيْأَتِهِنَّ وَ لَا نَضَارَةِ وُجُوهِهِنَّ وَ لَا أَزْكَى مِنْ رِيحِهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْتُهُنَّ قُمْتُ إِلَيْهِنَّ مُتَنَكِّرَةً لَهُنَّ فَقُلْتُ: بِأَبِي أَنْتُنَّ مِنْ أَهْلِ مَكَّةَ أَمْ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ؟
فَقُلْنَ: يَا بِنْتَ مُحَمَّدٍ لَسْنَا مِنْ أَهْلِ مَكَّةَ وَ لَا مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ وَ لَا مِنْ أَهْلِ الْأَرْضِ جَمِيعاً غَيْرَ أَنَّنَا جَوَارٍ مِنَ الْحُورِ الْعِينِ مِنْ دَارِ السَّلَامِ أَرْسَلَنَا رَبُّ الْعِزَّةِ إِلَيْكِ يَا بِنْتَ مُحَمَّدٍ إِنَّا إِلَيْكِ مُشْتَاقَاتٌ‏.
فَقُلْتُ لِلَّتِي أَظُنُّ أَنَّهَا أَكْبَرُ سِنّاً: مَا اسْمُكِ؟ قَالَتْ: اسْمِي مَقْدُودَةُ. قُلْتُ: وَ لِمَ سُمِّيتِ مَقْدُودَةَ؟ قَالَتْ: خُلِقْتُ لِلْمِقْدَادِ بْنِ الْأَسْوَدِ الْكِنْدِيِّ صَاحِبِ رَسُولِ اللَّهِ.
فَقُلْتُ لِلثَّانِيَةِ: مَا اسْمُكِ؟ قَالَتْ: ذَرَّةُ قُلْتُ: وَ لِمَ سُمِّيتِ ذَرَّةَ وَ أَنْتِ فِي عَيْنِي نَبِيلَةٌ قَالَتْ: خُلِقْتُ لِأَبِي ذَرٍّ الْغِفَارِيِّ صَاحِبِ رَسُولِ اللَّهِ.
فَقُلْتُ لِلثَّالِثَةِ: مَا اسْمُكِ؟ قَالَتْ: سَلْمَى قُلْتُ: وَ لِمَ سُمِّيتِ سَلْمَى؟ قَالَتْ: أَنَا لِسَلْمَانَ الْفَارِسِيِّ مَوْلَى أَبِيكِ رَسُولِ اللَّهِ.
قَالَتْ فَاطِمَةُ: ثُمَّ أَخْرَجْنَ لِي رُطَباً أَزْرَقَ كَأَمْثَالِ الْخُشْكَنَانَجِ الْكِبَارِ أَبْيَضَ مِنَ الثَّلْجِ وَ أَزْكَى رِيحاً مِنَ الْمِسْكِ الْأَذْفَرِ فَأَحْضَرَتْهُ فَقَالَتْ لِي: يَا سَلْمَانُ أَفْطِرْ عَلَيْهِ عَشِيَّتَكَ فَإِذَا كَانَ غَداً فَجِئْنِي بِنَوَاهُ -أَوْ قَالَتْ عَجَمِهِ- قَالَ سَلْمَانُ: فَأَخَذْتُ الرُّطَبَ فَمَا مَرَرْتُ بِجَمْعٍ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ إِلَّا قَالُوا: يَا سَلْمَانُ أَمَعَكَ مِسْكٌ؟ قُلْتُ: نَعَمْ.
فَلَمَّا كَانَ وَقْتُ الْإِفْطَارِ أَفْطَرْتُ عَلَيْهِ فَلَمْ أَجِدْ لَهُ عَجَماً وَ لَا نَوًى فَمَضَيْتُ إِلَى بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ فِي الْيَوْمِ الثَّانِي فَقُلْتُ لَهَا: إِنِّي أَفْطَرْتُ عَلَى مَا أَتْحَفْتِينِي بِهِ فَمَا وَجَدْتُ لَهُ عَجَماً وَ لَا نَوًى. قَالَتْ: يَا سَلْمَانُ وَ لَنْ يَكُونَ لَهُ عَجَمٌ وَ لَا نَوًى وَ إِنَّمَا هُوَ نَخْلٌ غَرَسَهُ اللَّهُ فِي دَارِ السَّلَامِ بِكَلَامٍ عَلَّمَنِيهِ أَبِي مُحَمَّدٌ كُنْتُ أَقُولُهُ غُدْوَةً وَ عَشِيَّةً قَالَ سَلْمَانُ: قُلْتُ: عَلِّمِينِي الْكَلَامَ يَا سَيِّدَتِي.
فَقَالَتْ: إِنْ سَرَّكَ أَنْ لَا يَمَسَّكَ أَذَى الْحُمَّى مَا عِشْتَ فِي دَارِ الدُّنْيَا فَوَاظِبْ عَلَيْهِ( ) ثُمَّ قَالَ سَلْمَانُ: عَلَّمَتْنِي هَذَا الْحِرْزَ فَقَالَتْ:‏
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏ بِسْمِ اللَّهِ النُّورِ بِسْمِ اللَّهِ نُورِ النُّورِ بِسْمِ اللَّهِ نُور عَلَى نُورٍ بِسْمِ اللَّهِ الَّذِي هُوَ مُدَبِّرُ الْأُمُورِ بِسْمِ اللَّهِ الَّذِي خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ الْحَمْدُ للهِ الَّذِي خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ وَ أَنْزَلَ النُّورَ عَلَى الطُّورِ فِي‏ كِتابٍ مَسْطُورٍ فِي رَقٍّ مَنْشُورٍ بِقَدَرِ مَقْدُورٍ عَلَى نَبِيٍّ مَحْبُورٍ الْحَمْدُ للهِ الَّذِي هُوَ بِالْعِزِّ مَذْكُورٌ وَ بِالْفَخْرِ مَشْهُورٌ وَ عَلَى السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ مَشْكُورٌ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ.
قَالَ سَلْمَانُ: فَتَعَلَّمْتُهُنَّ فَوَ اللَّهِ لَقَدْ عَلَّمْتُهُنَّ أَكْثَرَ مِنْ أَلْفِ نَفْسٍ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ وَ مَكَّةَ مِمَّنْ بِهِمُ الْحُمَّى فَكُلٌّ بَرَأَ مِنْ مَرَضِهِ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى‏.»( )

ترجمه:

عبد الله پسر سلمان فارسى از پدرش نقل می‌کند که گفت: ده روز پس از رحلت رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) از منزل خود خارج شدم و على بن ابی طالب(علیه السلام) پسر عموی پیامبر مرا دید و به من فرمود: اى سلمان! تو بعد از پيامبر خدا بر ما جفا كردى.
گفتم: حبيب من اى ابو الحسن! به مثل شمایی کسی جفا نمی‌کند الا این که حزن و اندوه من بر رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) شديد بود و آن مانع زيارت شما شد.
امیر مومنان(علیه السلام) فرمود: اى سلمان! بيا به منزل فاطمه دختر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) زيرا او به زیارت تو اشتیاق دارد و مى‏خواهد از تحفه‏اى كه از بهشت برايش آورده‏اند به تو بدهد. گفتم: آيا بعد از رحلت رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) براى او از بهشت تحفه‏اى رسيده است؟ فرمود: آرى، ديروز [تحفه‏اى از بهشت براى او آورده‏اند].
سلمان مى‏گويد: من شتابان به سوى خانه حضرت فاطمه(علیها السلام) دختر محمد(صلی الله علیه و آله) حركت كردم، [پس از ورودم به خانه] ديدم كه فاطمه(علیها السلام) نشسته و یک قطعه عبا بر روی اوست وقتى چشم وى به من افتاد آن عبا را به سرش كشيد و گفت: اى سلمان! تو بعد از رحلت پدرم به من جفا كردى.
گفتم: اى حبیبۀ من! آيا من به شما جفا كنم؟ فاطمه(علیها السلام) فرمود: بنشين و در بارۀ آنچه كه به تو مى‏گويم خوب بينديش. من ديروز در همين مكان نشسته بودم و در خانه بسته بود و در بارۀ انقطاع وحى از ما و اينكه فرشتگان ديگر در اين خانه رفت و آمد نمى‏كنند فكر مى‏كردم كه ناگاه در خانه باز شد بدون این که کسی آن را باز کند. سه جاریه وارد شدند كه کسی به نيكويى و زیبایی و شادابی صورتشان ندیده است و خوشبوتر از بوی آنها نبوییده است. وقتى چشمم به آنها افتاد برخاستم و به سویشان رفتم و گفتم: آيا از اهل مكّه هستيد يا از اهل مدينه؟ گفتند: ای دختر محمد! ما نه از اهل مکه‌ایم و نه از اهل مدینه و نه از اهل زمین. ما جاریه‌هایی از حور العین از بهشت هستیم كه پروردگار عزیز ما را پیش تو فرستاده است زيرا ما [بهشتيان] شوق ديدار شما را داريم.
[فاطمه(علیها السلام) گفت:] من به يكى از آنها كه فكر مى‏كردم به لحاظ سنّ بزرگتر است گفتم: نام تو چيست؟ گفت: مقدوده. گفتم: براى چه اين نام را براى تو گذارده‏اند؟ گفت: [زيرا] من براى مقداد بن اسود كندى صاحب رسول خدا آفريده شده‏ام.
سپس به دومى گفتم: نام تو چيست؟ گفت: نام من ذرّه است. گفتم: براى چه تو را ذرّه نام نهاده‏اند؟ و حال آن که تو در چشم من عظیم و شریفی گفت: [زيرا] من براى ابو ذر صاحب رسول خدا آفريده شده‏ام.
به سومى گفتم: نام تو چيست؟ گفت: نام من سلمى است. گفتم: چرا تو را به اين نام مى‏خوانند؟ گفت: من براى سلمان فارسی.
حضرت فاطمه(علیها السلام) فرمود: [آن سه حوريّه] خرمايى کبود رنگ به من دادند مانند خشکه نان بزرگ [نانی که از آرد گندم خالص درست می‌شود و در آن شکر و بادام یا پسته می‌ریزند] سفیدتر از برف و خوشبوتر از مشک اذفر [مشک عالی با بوی شدید]. حضرت فاطمه(علیها السلام) آن خرما را براى من حاضر کرد و به من فرمود: ای سلمان! امشب با اين خرما افطار كن و فردا هسته آن را نزد من بياور.
سلمان مى‏گويد: خرما را گرفتم [و از خانۀ فاطمه(علیها السلام) خارج شدم] از هیچ جمعی از اصحاب رسول خدا نگذشتم الا این که گفتند: ای سلمان! آيا مُشک به همراه دارى؟ و من مى‏گفتم: آرى.
هنگامى كه وقت افطار شد با آن خرما افطار كردم ولى هسته‏اى در ميان آن نديدم، پس روز بعد نزد دختر پيامبر خدا رفتم و به او عرض کردم: من با آنچه به من تحفه دادی افطار کردم ولی هسته‌ای برایش نیافتم. فرمود: اى سلمان! چنين خرمايى نبايد هسته داشته باشد زيرا خرمایی است که خداوند آن را در بهشت کاشته است با کلامی كه پدرم محمد(صلی الله علیه و آله) به من تعلیم نمود و من هر صبح و شام آن را مى‏خواندم.
سلمان گفت: آن کلام را به من ياد بده ای بانوی من!
حضرت(علیها السلام) فرمود: اگر دوست دارى مادامی که در دنيا زندگی می‌کنی دچار تب نشوى بر خواندن اين دعا مواظبت كن.
سپس سلمان گفت: فاطمه(علیها السلام) این حرز را به من آموخت:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ.‏ بِسْمِ اللَّهِ النُّورِ، بِسْمِ اللَّهِ نُورِ النُّورِ، بِسْمِ اللَّهِ نُور عَلَى نُورٍ، بِسْمِ اللَّهِ الَّذِي هُوَ مُدَبِّرُ الْأُمُورِ، بِسْمِ اللَّهِ الَّذِي خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ، الْحَمْدُ للهِ الَّذِي خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ، وَ أَنْزَلَ النُّورَ عَلَى الطُّورِ، فِي‏ كِتابٍ مَسْطُورٍ، فِي رَقٍّ مَنْشُورٍ، بِقَدَرِ مَقْدُورٍ، عَلَى نَبِيٍّ مَحْبُورٍ، الْحَمْدُ للهِ الَّذِي هُوَ بِالْعِزِّ مَذْكُورٌ، وَ بِالْفَخْرِ مَشْهُورٌ، وَ عَلَى السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ مَشْكُورٌ،وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ.

سلمان مى‏گويد: من اين دعا را فراگرفتم و به خدا قسم به بيش از هزار نفر از اهالى مدينه و مكّه كه دچار تب شده بودند تعليم دادم و همۀ آنها به اذن خدا از تب نجات يافتند.

منابع:

ثاقب فی المناقب، ابن حمزه طوسی، ص۲۹۷؛ مهج الدعوات، سيد ابن طاووس، ص۶؛ بحار الأنوار، علامه مجلسی، ج۴۳، ص۶۶. و به همین مضمون: خرائج و الجرائح، قطب راوندی، ج۲، ص۵۳۳؛ دلائل الامامه، طبری، ص۱۰۷.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *