منقبت شصت و یکـم: علم فاطمۀ زهرا به گذشته و آینده
رُوِيَ عَنْ حَارِثَةَ بْنِ قُدَامَةَ قَالَ حَدَّثَنِي سَلْمَانُ قَالَ: حَدَّثَنِي عَمَّارٌ وَ قَالَ: أُخْبِرُكَ عَجَباً قُلْتُ: حَدِّثْنِي يَا عَمَّارُ قَالَ: نَعَمْ شَهِدْتُ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ وَ قَدْ وَلَجَ عَلَى فَاطِمَةَ فَلَمَّا أَبْصَرَتْ بِهِ نَادَتْ: «ادْنُ لِأُحَدِّثَكَ بِمَا كَانَ وَ بِمَا هُوَ كَائِنٌ وَ بِمَا لَمْ يَكُنْ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ حِينَ تَقُومُ السَّاعَةُ. قَالَ عَمَّارٌ فَرَأَيْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ يَرْجِعُ الْقَهْقَرَى فَرَجَعْتُ بِرُجُوعِهِ إِذْ دَخَلَ عَلَى النَّبِيِّ …
قَالَ عَمَّارٌ فَخَرَجَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ خَرَجْتُ بِخُرُوجِهِ فَوَلَجَ عَلَى فَاطِمَةَ وَ وَلَجْتُ مَعَهُ. فَقَالَتْ: كَأَنَّكَ رَجَعْتَ إِلَى أَبِي فَأَخْبَرْتَهُ بِمَا قُلْتُهُ لَكَ. قَالَ: كَانَ كَذَلِكِ يَا فَاطِمَةُ. فَقَالَتْ: إعْلَمْ يَا أَبَا الْحَسَنِ! أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى خَلَقَ نُورِي وَ كَانَ يُسَبِّحُ اللَّهَ جَلَّ جَلَالُهُ ثُمَّ أَوْدَعَهُ شَجَرَةً مِنْ شَجَرِ الْجَنَّةِ فَأَضَاءَتْ فَلَمَّا دَخَلَ أَبِي الْجَنَّةَ أَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى إِلَيْهِ إِلْهَاماً أَنِ اقْتَطِفِ الثَّمَرَةَ مِنْ تِلْكَ الشَّجَرَةِ وَ أَدِرْهَا فِي لَهَوَاتِكَ فَفَعَلَ فَأَوْدَعَنِي اللَّهُ سُبْحَانَهُ صُلْبَ أَبِي ثُمَّ أَوْدَعَنِي خَدِيجَةَ بِنْتَ خُوَيْلِدٍ فَوَضَعَتْنِي وَ أَنَا مِنْ ذَلِكَ النُّورِ. أَعْلَمُ مَا كَانَ وَ مَا يَكُونُ وَ مَا لَمْ يَكُنْ.»
ترجمه:
از حارثة بن قدامه روایت شده که گفت: سلمان برایم روايت نمود و گفت:
[روزی] عمّار به من گفت: آيا مىخواهى چيز عجيبى را برايت نقل كنم؟ گفتم: برایم نقل كن اى عمار! گفت: آرى، من شاهد بودم كه [روزى] على بن ابى طالب(علیهما السلام) بر فاطمه(علیها السلام) داخل شد، هنگامى كه چشمان فاطمه(علیها السلام) بر او افتاد، گفت: نزديک بيا تا به تو بگويم آنچه [در جهان هستى] بوده و آنچه نبوده و آنچه نخواهد شد تا روز قيامت آن هنگام که ساعت برپا شود!
عمّار گفت: در اين حال ديدم كه على(علیه السلام) بازگشت، پس من هم به دنبال او بازگشتم تا اينكه به حضور پيامبر رسيد…
امیرمومنان(علیه السلام) از حضور پيامبر خارج گرديد و من نيز با او خارج شدم. پس از آن حضرت على(علیه السلام) به خانهاش داخل شد و من نيز با او داخل شدم؛ حضرت فاطمه(علیها السلام) به اوعرض کرد: مثل اينكه نزد پدرم رفته بودى تا آنچه را كه به تو گفته بودم برايش نقل كنى؟ امیرمومنان(علیه السلام) فرمود: چنين است اى فاطمه! فاطمه(علیها السلام) گفت: اى ابو الحسن! بدان كه خداى تعالى نور مرا خلق كرد و او بلا فاصله مشغول تسبيح خداوند گرديد، سپس آن نور را به صورت درختى نورانى در بهشت درآورد، هنگامى كه پدرم در معراج داخل بهشت گرديد خداوند تعالى به او وحى نمود تا از ميوههاى اين درخت بخورد و پدرم چنين كرد و بدين وسيله خداوند مرا در صلب پدرم و سپس در بطن مادرم خديجه(علیها السلام) دختر خويلد قرار داد و من از وى متولّد شدم؛ پس من از آن نورم. [یا علی! بدان] كه نسبت به هر آنچه بوده و هست و خواهد بود عالم و آگاه هستم.
منابع:
عيون المعجزات، حسين بن عبد الوهاب، ص۴۶- ۴۷؛ بحار الأنوار، علامه مجلسی، ج۴۳، ص۸.





















