ترجمه:
روايت شده يهود [مجلس] عروسى داشتند، به حضور رسول خدا آمدند و گفتند: ما [بر شما] حقّ همسايگى داريم، از شما تقاضا مىكنيم كه دخترت فاطمه(علیهاالسلام) را به خانۀ ما بفرستى تا موجب زینت عروسی ما باشد و در اين مورد خيلى اصرار كردند تا اينكه پيامبر(صلی الله علیه و آله) به ايشان فرمود: فاطمه(علیهاالسلام) همسر على بن ابى طالب(علیه السلام) است و بايد على(علیه السلام) در اين مورد نظر دهد. آنها [وقتى اين جواب را شنيدند] از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تقاضا كردند كه در اين رابطه با على(علیه السلام) صحبت کند و رضايت وى را جلب نمايد.
زنان يهودى براى شركت در آن مجلس، هرچه زيور و لباس فاخر داشتند جمع كردند و فكر مىكردند كه فاطمه(علیهاالسلام) با همان لباسهاى معمول روزمرّه در آن مجلس حاضر خواهد شد و آنان مىخواستند او را مورد توهين و تحقير قرار دهند. جبرئيل، لباسها، زيورها و حلههايى از بهشت آورد که مثل آن را ندیده بودند. حضرت فاطمه(علیهاالسلام) آنها را پوشيد و خود را به آنها زينت کرد همه از زيبايى و رنگ و بوى خوش آنها تعجب نمودند و هنگامى كه فاطمه(علیهاالسلام) [با آن وضعيت] وارد خانه يهودیان گرديد زنان حاضر در مجلس [از روی بُهت و حيرت] در مقابل آن حضرت به سجده افتادند و زمينِ جلوی پای حضرت زهرا(علیهاالسلام) را میبوسيدند و بسيارى از یهودیان به سبب آنچه كه ديدند اسلام آوردند.
منابع:
خرائج و الجرائح، راوندی، ج۲، ص۵۳۸ – ۵۳۹؛ بحار الأنوار، علامه مجلسی، ج۴۳، ص۳۰.
ترجمه:
از عبد الله بن مسعود روایت شده که گفت: شبی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نماز عشاء را خواند. مردی از بین صف ایستاد و گفت: ای گروه مهاجر و انصار، من مردی غریب و فقیرم و در مسجد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از شما میخواهم که به من طعام دهید.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: ای حبیب! غربت را یاد نکن که رگ قلبم را بریدی. غریبها چهار گروه هستند. گفتند: یا رسول الله! آنها چه کسانی هستند؟ فرمود: مسجدی در وسط قومی که در آن نماز نمیخوانند و قرآنی در دست قومی که آن را قرائت نمیکنند و عالِمی بین قومی که حال اورا نمیدانند و از او تفقّد نمینمایند و اسیری در بلاد روم بین کفار که خدا را نمیشناسند. سپس فرمود: کیست که کفایت کند مؤونۀ این مرد را تا خدا او را در فردوس اعلی جای دهد؟
امیر المؤمنین(علیه السلام) ایستاد و دست سائل را گرفت و او را به حجرۀ فاطمه(علیها السلام) برد و فرمود: ای دختر رسول خدا! در امر این مهمان نظری بنما.
فاطمه(علیها السلام) فرمود: ای پسر عمو! در خانه جز کمی گندم نبود که از آن غذایی درست کردم… و شما روزه داری و غذا کم است و غیر از یک نفر را سیر نمیکند. امیر مومنان(علیه السلام) فرمود: غذا را حاضر کنید. حضرت فاطمه(علیها السلام) رفت و غذا را آورد و آن را گذاشت امیر المؤمنین(علیه السلام) به آن نگاه کرد و دید که کم است پس به خود گفت:سزاوار نیست که از این غذا بخورم اگر بخورم مهمان را کفایت ننماید. پس دستش را به قصد اصلاح چراغ به سوی آن دراز کرد و آن را خاموش کرد و به سیده زنان فرمود: در روشن کردن چراغ تعلل کن تا مهمان غذایش را خوب بخورد. بعد آن را برایم بیاور و امیرالمؤمنین(علیه السلام) دهان مبارک خود را تکان میداد و چنان وانمود میکرد که او نیز مشغول خوردن غذا است ولی غذا نمیخورد تا این که مهمان از خوردن فارغ شد و سیر گشت و سیده زنان چراغ را آورد و گذاشت و غذا به حال خود بود [چیزی از آن کم نشده بود].
امیر المؤمنین(علیه السلام) به مهمانش فرمود: چرا غذا را نخوردی؟ گفت: یا ابا الحسن! غذا خوردم و سیر شدم و لکن خداوند به آن برکت داده است. پس امیر المؤمنین(علیه السلام) و سیده زنان(علیها السلام) و حسنین از غذا خوردند و از آن به همسایگانشان دادند و خداوند به آن برکت داده بود. وقتی صبح شد امیر المؤمنین(علیه السلام) به مسجد رسول خدا آمدند. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: یا علی! با مهمان چگونه بودی؟ گفت: بحمد الله ای رسول خدا! به خیر بود. فرمود: خداوند تعجب نمود از آنچه دیشب کردی – خاموش کردن چراغ و خودداری از خوردن به خاطر مهمان- عرض کرد: چه کسی این خبر را به شما داد؟
حضرت(صلی الله علیه و آله) فرمود: جبرئیل و این آیه را در شأن تو آورد: (وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُون). (الحشر:۹) «و [دیگران] را بر خودشان ترجیح میدهند- تا آخر آیه-».
منابع:
روض الجنان و روح الجنان فی تفسير القرآن، ابوالفتوح رازی، ج۱۹، ص۱۲۳.
همچنین: حَدَّثَنَا عَاصِمُ بْنُ كُلَيْبٍ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: جَاءَ رَجُلٌ إِلَى النَّبِيِّ [إِنَّ رَجُلًا جَاءَ إِلَى النَّبِيِّ ] فَشَكَا إِلَيْهِ الْجُوعَ، فَبَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ إِلَى بُيُوتِ أَزْوَاجِهِ فَقُلْنَ: مَا عِنْدَنَا إِلَّا الْمَاءُ. فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ: مَنْ لِهَذَا الرَّجُلِ اللَّيْلَةَ فَقَالَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ: أَنَا لَهُ يَا رَسُولَ اللَّهِ، وَ أَتَى فَاطِمَةَ [فَأَعْلَمَهَا ]فَقَالَ: مَا عِنْدَكَ؟ يَا ابْنَةَ رَسُولِ اللَّهِ فَقَالَتْ: مَا عِنْدَنَا إِلَّا قُوتُ الصِّبْيَةِ لَكِنَّا نُؤْثِرُ ضَيْفَنَا. فَقَالَ عَلِيٌّ: يَا ابْنَةَ مُحَمَّدٍ، نَوِّمِي الصِّبْيَةَ، وَ أَطْفِئِي الْمِصْبَاحَ، [وَ أَنَا أُطْفِئُ السِّرَاجَ لِلضَّيْفِ]، فَلَمَّا أَصْبَحَ عَلِيٌّ غَدَا عَلَى رَسُولِ اللَّه فَأَخْبَرَهُ الْخَبَرَ، فَلَمْ يَبْرَحْ حَتَّى أَنْزَلَ اللَّهُ: (وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ). راوی گوید: مردى نزد پيامبر آمد و از گرسنگى شكايت كرد پيامبر به خانههاى همسرانش كسى فرستاد و آنان گفتند: جز آب چيزى نداريم، پيامبر فرمود: چه كسى اين مرد را امشب ميهمان مىكند؟ على گفت: من يا رسول اللّه، پس نزد فاطمه آمد و پرسید: ای دختر رسول خدا چه [خوراکی] پیش شما هست؟ او گفت: نزد ما جز غذاى بچهها چيزى نيست، ولى ما آن را به مهمانمان مىدهيم. على گفت: بچهها را بخوابان و چراغ را براى مهمان خاموش كن، [فاطمه چنين كرد و به مهمان غذا دادند]، چون صبح شد علی نزد رسول خدا رفت و خبر را به ایشان گفت و از آنجا نرفته بود که خداوند درباره آنان اين آيه را نازل كرد: (وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ) امالی، شیخ طوسی، ص۱۸۵، تفسیر صافی، فیض کاشانی، ج۵، ص۱۵۷؛ تفسیر برهان، علامه بحرانی، ج۵، ص۳۴۱؛ تفسیر نور الثقلین، حویزی، ج۵، ص۲۸۶؛ مستدرک الوسائل، ج۷، ص۲۱۵؛ بحار الانوار، علامه مجلسی، ۴۱، ص۲۸.
منبع اهل تسنن: شواهد التنزیل، حاکم حسکانی، ج۲، ص۳۳۱(با اختلاف کم).
ترجمه:
در آن هنگام که مریضی حضرت زهرا علیها السلام [به جهت مصائبی که به ایشان وارد نمودند] شدت گرفت، حضرت علی(علیهاالسلام) بر ایشان وارد شد.حسن و حسین(علیهماالسلام) نزد حضرت زهرا بودند…
حضرت زهرا(علیهاالسلام) به امیرمؤمنان(علیه السلام) عرض کرد: ای پسر عمویم و ای باب شهر علم پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ای آقایی که همسر من در دنیا و آخرت هستی و ای صاحب نسل پاکان، وصیت میکنم که بعد از من این دو پسرم را حفظ کنی که این دو نور چشم پیامبر هستند و ایشان را در فراق جدّشان کفایت نما که به زودی مادرشان را نیز از دست خواهند داد.
پس امیرمومنان(علیه السلام) گریان شدند و فرمودند: ای دختر آنکه خدا او را برگزید و ای سرور زنان عالَم، روح من به فدایت باد. ای دختر کسیکه بشیر و نذیر و رحمت برای عالمین بود.
در این هنگام که حضرت زهرا(علیهاالسلام) رضایت مرتضی(علیه السلام) را از خویش دید، عرض کرد: یا علی پس از این که مرا در قبر گذاشتی این شیشه[که اشکهای حضرت زهرا(علیهاالسلام) در آن بود] و این حُقّه را درون لحد من بگذار…
سپس علی(علیه االسلام) از فاطمه(علیهاالسلام) پرسید: در این حُقّه چیست؟
آن مخدره حُقّه را گشود در آن حرير سبزى بود و در حریر، ورقۀ سفيدى كه در آن چند سطر نوشته شده بود و نور از آن میدرخشید.
حضرت زهرا(علیهاالسلام) فرمود: چون پدرم مرا به شما تزويج نمود من در شب عقد دو جامه داشتم یکی نو و دیگری کهنه و وصله دار، و در حالی که بر سجادۀ عبادت خود نشسته بودم ناگاه سائلى در را کوبید و فرياد كرد ای اهل بيت نبوّت و ای معدن خير و فتوّت در بین مردم مرسوم است که شب عروسی به در خانۀ عروس میروند چون در آن خانه برای عموم مردم غذا حاضر است. حتی اگر جامۀ كهنهای داريد [مرا بدهيد] كه من به آن سزاوارم زیرا مردی فقيرم. ای اهل بیت محمد(صلی الله علیه و آله) فقیر شما برهنه است.
پس من آن جامۀ نو را به او دادم و خودم لباس کهنه را پوشیدم. یا ابا الحسن وقتی صبح با لباس کهنه خدمت شما آمدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بر من داخل شد و فرمود: دخترم! تو جامۀ نو نداشتى؟ چرا آن را نمیپوشی؟ عرض كردم: پدر جان، آن را به سائلی صدقه دادم.
پدرم [در جواب] فرمود: خوب کاری کردی [اما] اگر جامۀ نو را براى شوهرت مىپوشيدى و جامۀ كهنه را صدقه میدادى در هر دو حال برایت توفیق حاصل شده بود [یعنی هم سائل را رد نکرده بودی و هم لباس نو را برای شوهرت پوشیده بودی].
من عرض كردم ای رسول خدا(صلی الله علیه و آله)! در اين عمل به شما اقتدا كردم وقتیكه با مادرم خديجه(علیها السلام) ازدواج نمودی هرچه او به شما داده بود همه را در اطاعت از مولی [خداوند] انفاق کردی تا اينكه سائلی از شما سؤال كرد و شما پيراهن خود را به سائل دادی و خود را به حصير پوشاندی. تا اینکه در شأن شما آیهای نازل شد.
پس رسول خدا(صلی الله علیه و آله)گريست و مرا به سينۀ خود چسبانيد. آنگاه جبرئيل نازل شد و گفت: خداوند به تو سلام میرساند و میگوید: به فاطمه(علیها السلام) سلام برسان و به او بگو هرچه میخواهد درخواست کند اگر حتی آنچه در زمین و آسمان است، بخواهد به او عطا میکنم و او را بشارت بده كه من او را دوست دارم.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به من فرمود: دخترم، پرودگار به تو سلام میکند و میگوید: هرآنچه خواهی طلب نما.
من عرض كردم: پدر جان، لذّت خدمت به خدا مرا از درخواست حاجت از او مشغول نموده است و تنها حاجتم نظر به وجه کریم خداوند در دار السلام است.
پس پدرم فرمود: دو دست خود را بلند كن! من دو دستم را بلند كردم ایشان نیز دستهاى خود را بلند كرد و فرمود: خدایا امتم را بیامرز و من نیز آمين گفتم.
آنگاه جبرئيل نامهای از خدای جلیل آورد [به این مضمون که]: گنهکاران امت تو را آمرزيدم؛ آنانكه محبت به فاطمه(علیها السلام) و پدر فاطمه و شوهر فاطمه و اولاد فاطمه در قلبشان است.
آنگاه پیامبر(صلی الله علیه و آله) سند مکتوبی درخواست نمود و خداوند به جبرئيل امين امر کرد که دو تکه ابریشم نازک سبز و سفید بگیرد كه در آن دو نوشته شده بود: ﴿كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ﴾ و جبرئيل و ميكائيل و پیامبر(صلی الله علیه و آله) شاهد شدند و پیامبر فرمود: دخترم این نوشته در این حُقّه است پس وقتی روز وفاتت فرا رسید وصیت کن که در لحدت گذاشته شود؛ پس زمانی که مردم در قیامت به پا خیزند و گنهکاران جدا شوند و ملائکه موکّل بر جهنم آنها را به سوی آتش بکشند این ودیعه را به من تحویل بده تا طلب نمایم انعامی که خداوند بر من و تو کرده است که تو و پدرت رحمت برای عالمین هستید.
منابع:
فاطمة الزهراء بهجة قلب المصطفى، رحمانی همدانی، ص۷۶۷(از کتاب كوكب الدری، مولی صالح مازندرانی، ج۱ ص۲۵۱ :(به نقل از تبر المذاب) نقل کرده است)؛ ریاحین الشریعه، ذبیح الله محلاتی، ج۱، ص۱۰۴ – ۱۰۶،(روایت را به صورت فارسی از کتاب تبر المذاب نقل کرده است).
ترجمه:
حمزة بن حمران از حضرت صادق(علیه السلام) از پدرش از جابر بن عبد اللَّه انصارى روایت میکند که گفت: روزى رسول خدا نماز عصر را به جاى آورد. وقتی نماز تمام شد رو به قبله [در محراب مسجد] نشست و مردم نيز اطراف او را گرفته بودند. در اين حال، پيرمردى از مهاجرين عرب به نزد ايشان آمد كه لباس كهنهاى بر تن داشت و از شدّت پیری و ضعف، قدرت حفظ خود را نداشت. پيامبر(صلی الله علیه و آله) به سوى او نگريست و از احوالش سؤال كرد.
پير مرد گفت: اى پیامبر خدا! گرسنهام غذايى به من بده. برهنهام لباسى به من بپوشان. فقيرم بىنيازم كن.
پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: من چيزى ندارم كه به تو بدهم ولى [تو را به جايى راهنمايى مىكنم كه] راهنماى به خير مانند عامل به خير است. به سوى خانه آن كسى برو كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول هم وى را دوست مىدارند؛ آن كسى كه خدا را بر خود مقدّم مىدارد. به سوى خانۀ فاطمه(علیها السلام) برو. خانۀ فاطمه(علیها السلام) چسبیده به خانل رسول خدا بود – آن خانهای که مختصّ رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بوده و جدا از همسرانش در آن زندگی مینمود- پیامبر به بلال فرمود: برخيز و اين اعرابى را تا خانۀ فاطمه(علیها السلام) راهنمايى كن.
آن پير مرد همراه بلال رفت. وقتی بر در خانۀ فاطمه(علیها السلام) ایستاد با صداى بلند گفت: سلام بر شما ای اهل بیت نبوت! و ای محل آمد و شد ملائکه! و ای محل نزول جبرئیل و روح الأمین همراه با تنزیل از سوی رب العالمین!
فاطمه(علیها السلام) فرمود: و عليک السلام، تو كيستى؟
پير مرد گفت: من پير مردى از عرب هستم كه از راه دور به سوى پدر تو – که بهترین بشر است- آمدم. اى دختر محمّد! من برهنهو گرسنهام، با من مواسات کن. خدا تو را رحمت كند.
[راوى گويد:] آن زمان، هنگامى بود كه پيامبر(صلی الله علیه و آله)، على(علیها السلام) و فاطمه(علیها السلام) سه روز بود كه غذا نخورده بودند و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هم از حال على و زهرا(علیها السلام) آگاهى داشت.
[راوى گويد:] آن زمان، هنگامى بود كه پيامبر(صلی الله علیه و آله)، على و فاطمه(علیها السلام) سه روز بودند كه غذا نخورده بودند و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هم از حال على و زهرا(علیها السلام) آگاهى داشت. حضرت فاطمه(علیها السلام) پوست گوسفند دباغی شده را با [چوب درختِ] قَرَظ [نظیر درخت گردو] -كه حسن و حسين(علیهما السلام) روى آن مىخوابيدند- به او داد و فرمود: اين را بگير ای که شب [سراغ ما] آمدی! شايد كه خدا بهتر از آن را برای تو مهیا فرمايد.
پير مرد گفت: اى دختر محمّد! من از گرسنگى به تو شكايت كردم و تو پوست گوسفندى را به من مىدهى؟! من با وجود اين [ضعف و] گرسنگى که احساس میکنم با اين پوست چه كنم؟ [و این به چه درد من مىخورد؟]
راوى گويد: هنگامى كه فاطمه(علیها السلام) اين سخن را شنيد گردنبندی را که فاطمه(علیها السلام) دختر عمویش – حمزة بن عبد المطلب – به وى هديه كرده بود از گردن خويش باز كرد و به پيرمرد داد و فرمود: اين گردنبند را بگیر و بفروش. شايد خداوند بهتر از آن را در عوضش به تو عطا فرمايد.
پير مرد گردنبند را گرفت و به سوى مسجد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رفت و به حضرت(صلی الله علیه و آله) که در بین اصحاب خود نشسته بود گفت: اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله)! اين گردنبند را دخترت فاطمه(علیها السلام) به من بخشيد و گفت: آن را بفروش، شايد خداوند بهتر از آن را نصيب تو فرمايد.
پيامبر(صلی الله علیه و آله) [با ديدن گردنبند] گريهاش گرفت و گفت: چگونه خداوند بهتر از آن نصيب تو نفرمايد در حالى كه فاطمه(علیهاالسلام) دختر محمد(صلی الله علیه و آله)، سرور دختران آدم، آن را به تو عطا كرده است.
در اين حال عمّار ياسر برخاست و گفت: اى رسول خدا! آيا اجازه مىدهى كه من اين گردنبند را بخرم؟
پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: آن را خريدارى كن ای عمار که اگر جن و انس در خريدارى آن شراكت كنند خدا هرگز آنان را به آتش عذاب نخواهد كرد.
عمار گفت: اى پير مرد! اين گردنبند را به چه قيمتى مىفروشى؟
پير مرد گفت: به یک شكم سیر از نان و گوشت و یک برد يمانى كه عورت خود را به وسيلۀ آن بپوشانم و با آن براى پروردگارم نماز بگزارم و یک دينار كه مرا به اهل و عيالم برساند.
عمّار همۀ سهمش را -که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از غنیمت خيبر به او داده بود- فروخته بود و چیزی از آن [سهم] را باقی نگذاشته بود پس به پیر مرد گفت: بيست دينار و دويست درهم هَجَری و یک برد يمانى و شترم که تو را به وطنت مىرساند، با یک شكم سیر از نان گندم و گوشت به تو مىدهم [و آن را از تو خريدارى مىنمايم]. پير مرد گفت: اى مرد، تو چقدر سخاوتمندى! سپس عمار او را برد و به آنچه ضمانت كرده بود وفا کرد [و گردنبند را گرفت] و اعرابی پیش رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برگشت. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به او گفت: آيا سير شدى و لباس پوشيدى؟
پير مرد گفت: آرى، و بىنياز گرديدم پدر و مادرم به فداى تو.
پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: اكنون كه چنين است فاطمه(علیها السلام) را به دلیل کارش جزا بده.
اعرابی گفت: خداوندا! تو معبودی هستى ازلى و ما غير از تو معبودی که بپرستیم نداریم، تو رازق ما هستى بر همه جهات. بارخدايا! به فاطمه چيزى عطا كن كه چشم هيچ كس مانند آن را نديده باشد و گوش هيچ كس نشنيده باشد.
پيامبر(صلی الله علیه و آله) بر دعای او آمين گفت و رو به اصحاب كرد و فرمود: خداوند اين دعا را در دنيا، نسبت به فاطمه(علیها السلام) اجابت نموده است زيرا من پدر اویم كه كسى مثل من نیست و علی(علیه السلام) شوهر اوست که اگر نبود، فاطمه(علیها السلام)، هرگز کفوی نداشت و به او حسن و حسین(علیهما السلام) را داده كه هيچ كس همانند آنها را ندارد دو سرور جوانان اسباط انبیا و دو سرور جوانان اهل بهشت.
آنگاه حضرت(صلی الله علیه و آله) – در حالی که مقداد، عمار و سلمان مقابل ایشان بودند- فرمود: آيا مىخواهيد كه بيش از اين را براى شما بگويم؟ گفتند: بله یا رسول الله! … خداوند متعال گروهى از فرشتگان را مأمور نموده كه فاطمه(علیها السلام) را [از هر چهار طرف] از پیش رویش و از پشت سر و از راست و از چپش محافظت نمايند و اين فرشتگان در زمان حيات فاطمه(علیها السلام) و در قبر او و هنگام رحلتش با او همراهند و درودهاى فراوانى را نثار او، پدر، شوهر و فرزندانش مىنمايند. پس كسى كه مرا پس از رحلتم زيارت نمايد مثل آن است كه مرا در زمان حياتم زيارت نموده و كسى كه فاطمه(علیها السلام) را زيارت كند مثل آن است كه مرا زيارت كرده و كسى كه على بن ابی طالب(علیه السلام) را زيارت كند مانند آن است كه فاطمه(علیها السلام) را زيارت كرده باشد. و كسى كه حسن و حسين(علیهما السلام) را زيارت كند گويا على(علیه السلام) را زيارت كرده است و كسى كه فرزندان حسن و حسين(علیهما السلام) را زيارت كند چنان است كه آن دو را زيارت كند.
پس از اين سخنان، عمّار، گردنبند فاطمه(علیهما السلام) را با مُشک خوشبو نمود و آن را در ميان بُردى يمانى پيچيد -و او بندهای داشت که نامش سهم بود و او را از سهمی که در خیبر به او رسیده بود خریداری نموده بود- آن [گردنبند] را تحويل غلام داد و به او گفت: اين گردنبند را بگیر و تحويل پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) بده تو نیز از امروز برای فاطمه(علیها السلام) هستی.
آن غلام، گردنبند را گرفت و آن را نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آورد و سخنان عمّار را براى ايشان باز گفت. پيامبر فرمود: برو به سوی فاطمه(علیها السلام) و گردنبند را به او بده و تو برای او هستی. سهم [غلام عمار] با گردنبند [به نزد فاطمه] آمد و سخن پيامبر را براى او بيان نمود. فاطمه(علیها السلام) آن گردنبند را گرفت و غلام را آزاد كرد.
غلام خنديد. حضرت فاطمه(علیها السلام) فرمود: اى غلام! براى چه مىخندى؟ گفت: عظمت بركت اين گردن بند [مرا خندان نموده است زيرا] گرسنهاى را سير كرد؛ برهنهاى را پوشانيد؛ فقيرى را بىنياز كرد؛ غلامى را آزاد نمود و [در نهايت] به صاحبش بازگشت.
منابع:
بشارة المصطفى، محمد بن أبی القاسم طبری، ص۲۱۷؛ بحار الأنوار، علامه مجلسی، ج۴۳، ص۵۶.
|
فَاطِمُ ذَاتَ الْمَجْدِ وَ الْيَقِين |
يَا بِنْتَ خَيْرِ النَّاسِ أَجْمَعِينَ |
|
شَرَابُهُ الْحَمِيمُ وَ الْغِسْلِينُ |
فَأَقْبَلَتْ فَاطِمَةُ تَقُولُ:
|
أَمْرُكَ سَمْعٌ يَا ابْنَ عَمِّ وَ طَاعَةٌ |
مَا بِيَ مِنْ لُؤْمٍ وَ لَا وَضَاعَةٌ |
وَ عَمَدَتْ إِلَى مَا كَانَ عَلَى الْخِوَانِ فَدَفَعَتْهُ إِلَى الْمِسْكِينِ وَ بَاتُوا جِيَاعاً وَ أَصْبَحُوا صِيَاماً لَمْ يَذُوقُوا إِلَّا الْمَاءَ الْقَرَاحَ ثُمَّ عَمَدَتْ إِلَى الثُّلُثِ الثَّانِي مِنَ الصُّوفِ فَغَزَلَتْهُ ثُمَّ أَخَذَتْ صَاعاً مِنَ الشَّعِيرِ فَطَحَنَتْهُ وَ عَجَنَتْهُ وَ خَبَزَتْ مِنْهُ خَمْسَةَ أَقْرِصَةٍ لِكُلِّ وَاحِدٍ قُرْصاً وَ صَلَّى عَلِيٌّ الْمَغْرِبَ مَعَ النَّبِيِّ ثُمَّ أَتَى مَنْزِلَهُ فَلَمَّا وُضِعَ الْخِوَانُ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ جَلَسُوا خَمْسَتُهُمْ فَأَوَّلُ لُقْمَةٍ كَسَرَهَا عَلِيٌّ إِذَا يَتِيمٌ مِنْ يَتَامَى الْمُسْلِمِينَ قَدْ وَقَفَ بِالْبَابِ فَقَالَ: السَّلَامُ عَلَيْكُمْ يَا أَهْلَ بَيْتِ مُحَمَّدٍ أَنَا يَتِيمٌ مِنْ يَتَامَى الْمُسْلِمِينَ أَطْعِمُونِي مِمَّا تَأْكُلُونَ أَطْعَمَكُمُ اللَّهُ عَلَى مَوَائِدِ الْجَنَّةِ فَوَضَعَ عَلِيٌّ اللُّقْمَةَ مِنْ يَدِهِ ثُمَّ قَالَ:
|
فَاطِمُ بِنْتَ السَّيِّدِ الْكَرِيمِ |
بِنْتَ نَبِيٍّ لَيْسَ بِالزَّنِيمِ |
|
شَرَابُهَا الصَّدِيدُ وَ الْحَمِيمُ |
فَأَقْبَلَتْ فَاطِمَةُ وَ هِيَ تَقُولُ:
|
فَسَوْفَ أُعْطِيهِ وَ لَا أُبَالِي |
وَ أُوثِرُ اللَّهَ عَلَى عِيَالِي |
ثُمَّ عَمَدَتْ فَأَعْطَتْهُ جَمِيعَ مَا عَلَى الْخِوَانِ وَ بَاتُوا جِيَاعاً لَمْ يَذُوقُوا إِلَّا الْمَاءَ الْقَرَاحَ وَ أَصْبَحُوا صِيَاماً وَ عَمَدَتْ فَاطِمَةُ فَغَزَلَتِ الثُّلُثَ الْبَاقِيَ مِنَ الصُّوفِ وَ طَحَنَتِ الصَّاعَ الْبَاقِيَ وَ عَجَنَتْهُ وَ خَبَزَتْ مِنْهُ خَمْسَةَ أَقْرَاصٍ لِكُلِّ وَاحِدٍ قُرْصاً وَ صَلَّى عَلِيٌّ الْمَغْرِبَ مَعَ النَّبِيِّ ثُمَّ أَتَى مَنْزِلَهُ فَقَرَّبَ إِلَيْهِ الْخِوَانَ وَ جَلَسُوا خَمْسَتُهُمْ فَأَوَّلُ لُقْمَةٍ كَسَرَهَا عَلِيٌّ إِذَا أَسِيرٌ مِنْ أُسَرَاءِ الْمُشْرِكِينَ قَدْ وَقَفَ بِالْبَابِ فَقَالَ: السَّلَامُ عَلَيْكُمْ يَا أَهْلَ بَيْتِ مُحَمَّدٍ تَأْسِرُونَنَا وَ تَشُدُّونَنَا وَ لَا تُطْعِمُونَنَا فَوَضَعَ عَلِيٌّ اللُّقْمَةَ مِنْ يَدِهِ ثُمَّ قَالَ:
|
فَاطِمُ يَا بِنْتَ النَّبِيِّ أَحْمَدَ |
بِنْتَ النَّبِيِّ سَيِّدٍ مُسَوَّدٍ |
|
فَأَعْطِيَن لَا تَجْعَلِيهِ يَنْكَدُ |
فَأَقْبَلَتْ فَاطِمَةُ وَ هِيَ تَقُولُ:
|
لَمْ يَبْقَ مِمَّا كَانَ غَيْرُ صَاعٍ |
قَدْ دَبِرَتْ كَفِّي مَعَ الذِّرَاعِ |
وَ عَمَدُوا إِلَى مَا كَانَ عَلَى الْخِوَانِ فَأَتَوْهُ وَ بَاتُوا جِيَاعاً وَ أَصْبَحُوا مُفْطِرِينَ وَ لَيْسَ عِنْدَهُمْ شَيْءٌ.
قَالَ شُعَيْبٌ فِي حَدِيثِهِ: وَ أَقْبَلَ عَلِيٌّ بِالْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ نَحْوَ رَسُولِ اللَّهِ وَ هُمَا يَرْتَعِشَانِ كَالْفِرَاخِ مِنْ شِدَّةِ الْجُوعِ فَلَمَّا بَصُرَ بِهِمُ النَّبِيُّ قَالَ: يَا أَبَا الْحَسَنِ شَدَّ مَا يَسُوؤُنِي مَا أَرَى بِكُمْ انْطَلِقْ إِلَى ابْنَتِي فَاطِمَةَ فَانْطَلَقُوا إِلَيْهَا وَ هِيَ فِي مِحْرَابِهَا قَدْ لَصِقَ بَطْنُهَا بِظَهْرِهَا مِنْ شِدَّةِ الْجُوعِ وَ غَارَتْ عَيْنَاهَا فَلَمَّا رَآهَا رَسُولُ اللَّهِ ضَمَّهَا إِلَيْهِ وَ قَالَ: وَا غَوْثَاهْ بِاللَّهِ أَنْتُمْ مُنْذُ ثَلَاثٍ فِي مَا أَرَى فَهَبَطَ جَبْرَئِيلُ فَقَالَ: يَا مُحَمَّدُ خُذْ مَا هَيَّأَ اللَّهُ لَكَ فِي أَهْلِ بَيْتِكَ قَالَ: وَ مَا آخُذُ يَا جَبْرَئِيلُ؟ قَالَ: ﴿هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ﴾، حَتَّى إِذَا بَلَغَ ﴿إِنَّ هذا كانَ لَكُمْ جَزاءً وَ كانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُوراً﴾.» (الإنسان: ۱)
ترجمه:
مسلمة بن خالد از امام صادق(علیه السلام) از پدرشان روایت کرده که دربارۀ آیۀ ﴿يُوفُونَ بِالنَّذْرِ﴾ [به نذر وفا میکنند] فرمود: حسن و حسين بيمار شدند در حالی که دو کودک خردسال بودند. جدّشان محمّد مصطفى(صلی الله علیه و آله) همراه دو نفر به عيادت ايشان رفت. یکی از آن دو گفت: یا ابا الحسن! ای کاش در حقّ دو فرزندت نذرى كنى تا خداوند به آن دو عافیت دهد.
امير المؤمنين على(علیه السلام) فرمود: [اگر خداى اينان را شفا دهد] من برای شكر خداوند سه روز روزه میگیرم و فاطمه(علیها السلام) هم چنین فرمود. آن دو کودک (امام حسن و امام حسین(علیهما السلام)) نیز فرمودند: ما نيز سه روز روزه میگیریم. فضّه خادمه ايشان هم چنین گفت.
خداى تعالى ايشان را عافيت داد و آنها روزه گرفتند ولی طعامی نزد ايشان نبود. امير المؤمنين(علیه السلام) نزد یکی از همسایگانش- که از یهود بود و به او شمعون گفته میشد و روی پشم کار میکرد – رفت و فرمود: آیا میتوانی تکهای از پشم که دختر محمد(صلی الله علیه و آله) آن را برایت ببافد در قبال سه صاع جو به من بدهی؟ گفت: آری و مقداری پشم و سه صاع جو داد. امیر مؤمنان به فاطمه(علیها السلام) خبر داد و او پذیرفت و اطاعت کرد. پس فاطمه(علیها السلام) سراغ پشم رفت و یک سوم آن را بافت سپس صاعى از جو را گرفت آن را آرد کرد بعد خمیرش نمود و پنج قرص از آن پخت. برای هر نفر، یک قرص نان جو.
امير المؤمنين(علیه السلام) با پیامبر(صلی الله علیه و آله) نماز مغرب بگزارد و به خانه بازگشت. سفره را نهادند و هر پنج نفرشان نشستند [که افطار كنند]. تا اولین لقمه نان را حضرت علی(علیه السلام) تکه کرد فقیری دم در خانه ایستاد و گفت: السلام علیکم ای اهل بیت محمد(صلی الله علیه و آله). من مسكينی از مساكين مسلمين هستم. به من از آنچه میخورید طعام دهید خداوند شما را بر سفرههای بهشت طعام دهد. على(علیه السلام) لقمه را از دستش پایین گذاشت. سپس فرمود:
ای فاطمه! ای صاحب مجد و یقین! ای دختر بهترین مردم! آیا نمیبینی این گرفتار مستمند را که به در خانه آمده و ناله دارد [و] به سوی خداوند شکایت و تضرع مینماید. یک انسان گرسنه و محزون به سوی ما شکایت آورده است؛ هر کس در گروی کرده خویش است. هر که خیر انجام دهد در موقف سمین خواهد بود[یعنی کفۀ ترازوی اعمالش سنگین خواهد بود]؛ موعد او در بهشت است که خدا آن را بر بخیل حرام گردانیده است؛ و صاحب صفت بخل [در قیامت] می ایستد در حالی که محزون است و آتش او را درون سجین خواهد انداخت؛ نوشیدنیش حمیم و غسلین خواهد بود.
فاطمه(علیها السلام) رو به او کرد و فرمود:
امر شما مسموع و مطاع است ای پسر عمّ. در من هیچ خواری و سبکی نیست؛ به من غذای خِرَد و براعت داده شده. امید دارم وقتی [کسی را] از گرسنگی سیر نمایم به نیکان و جماعت ملحق گردم و داخل بهشت شوم.
فاطمه(علیها السلام) قصد نمود به سوی آنچه بر سفره بود و آن را به مسکین داد و آن شب را گرسنه خوابیدند و صبح نمودند در حالی که روزه بودند و جز آب خالص چیزی نخورده بودند. روز ديگر فاطمه(علیها السلام) سراغ ثلث دوم پشم رفت آن را بافت. سپس صاعى ديگر از جو را برداشت. آن را آرد و خمیر نمود و از آن پنج قرص بپخت قرصی برای هر نفر. علی(علیه السلام) نماز مغرب را با پیامبر(صلی الله علیه و آله) خواند و به منزل آمد. وقتی سفره در پيش او نهاده شد و هر پنج نفرشان نشستند، اول لقمه نان را که علی(علیه السلام) تکه کرد يتيمى از یتیمان مسلمین پشت در ایستاده بود گفت: السلام عليكم ای اهل بیت محمد(صلی الله علیه و آله) من يتيمى از ایتام مسلمین هستم از آنچه میخورید به من طعام دهید كه خدا شما را بر مائده بهشت طعام دهد. امير المؤمنين(علیه السلام) لقمه را از دستش پایین گذاشت و فرمود:
فاطمه(علیها السلام)! ای دختر سید کریم! ای دختر پیامبری که لئیم نیست؛ خداوند این یتیم را [اینجا] آورده است هر که امروز رحم نماید [فردا] مورد مرحمت قرار میگیرد؛ موعد او در بهشت نعیم است که خداوند آن را بر لئیم حرام نموده است و صاحب صفت بخل [در قیامت] میایستد در حالی که مورد مذمت است و آتش، او را درون جحیم میاندازد؛ و نوشیدنیش صدید و حمیم خواهد بود.
پس فاطمه(علیها السلام) رو کرد و فرمود: به او عطا خواهم کرد و باکی ندارم و خداوند را ترجیح میدهم بر عیال خود که شب کردهاند در حالی که گرسنهاند و آنها شیر بچههای منند. کوچکترشان در قتال کشته میشود؛ در کربلا او را ناجوانمردانه میکشند. ویل و وبال برای قاتلین اوست؛ میافتد در آتش به سوی پایین. قیدهای او از همۀ قیدها بیشتر است.
پس حضرت زهرا(علیها السلام) هر آنچه را بر سفره بود به آن یتیم داد و خودشان شب را گرسنه خوابیدند و جز آب خالص چیزی را نچشیدند و صبح کردند در حالی که روزهدار بودند و حضرت فاطمه(علیها السلام) ثلث باقی پشم را بافتند و صاع باقی مانده را آرد و خمیر کردند و از آن پنج قرص نان پختند، یک قرص برای هر نفر و علی(علیه السلام) نماز مغرب را با پیامبر(صلی الله علیه و آله) خواند سپس به منزل آمد. سفره را به حضرت نزدیک کردند و هر پنج نفرشان نشستند. اول لقمهای را که علی(علیه السلام) تکه کرد اسیری که از اسرای مشرکین دم در ایستاده بود گفت: سلام بر شما ای اهل بیت محمد(صلی الله علیه و آله) من اسيرى از اُسرای شما هستم و طعامى ندارم.
حضرت علی(علیه السلام) لقمه را از دستش پایین گذاشت و فرمود: فاطمه! ای دختر نبی احمد! ای دختر نبی- آن آقایی که خدا او را سید همه قرار داده- اسیر نزد تو آمده در حالی که راه به جایی نبرده و در غل و زنجیر خود گرفتار و دربند است؛ از گرسنگی به سوی ما شکایت میکند. دچار درد شکم شده است هر که امروز اطعام کند آن را فردا نزد خدای علی یگانه خواهد یافت و آنچه زارع بکارد به زودی آن را برداشت خواهد کرد؛ پس به او عطا کن و عطای او را کم قرار مده. آنگاه فاطمه(علیها السلام) به علی(علیه السلام) رو نمود و فرمود: از آنچه بود غیر از صاعی نمانده است کف دست و بازوی من مجروح شده است؛ دو شیر بچه من به خدا قسم گرسنهاند پروردگارا آن دو را گرسنه رها مکن؛ پدرشان کار خیر میکند و [در کار خیر] دو ذراع قوی و ید طولایی دارد و مقنعهای بر سر من نیست جز عبایی که آن را در قبال یک صاع بافتهام.
و هر چه را بر سفره بود به آن اسیر دادند و خودشان شب را گذراندند در حالی که گرسنه بودند. صبح روز بعد دیگر روزه نبودند اما چیزی هم نزدشان نبود.
شعیب در حدیث خود روایت کرده است: علی(علیه السلام) حسن و حسین(علیهما السلام) را پیش رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آورد در حالی که ايشان از شدت گرسنگی مثل جوجهها مىلرزيدند. وقتی پیامبر(صلی الله علیه و آله) آنها را دید فرمود: یا ابا الحسن! آنچه را به شما میبینم مرا ناراحت میکند بیا تا به نزد دخترم فاطمه(علیها السلام) رويم. آمدند به سوی فاطمه(علیها السلام) و او در محرابش بود در حالی که از گرسنگى شكمش به پشتش چسبیده بود و دو چشمش فرو رفته بود. وقتی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) او را ديد او را به خود چسبانید و گفت: واغوثاه شما سه روز است که وضعتان این گونه است! پس جبريل(علیه السلام) نازل شد و گفت: ای محمد(صلی الله علیه و آله) بگیر آنچه را خدا برای تو مهیا کرده در اهل بیتت. فرمود: چه را بگیرم ای جبرئیل؟ گفت: ﴿هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ﴾ تا رسید به آیۀ ﴿إِنَّ هذا كانَ لَكُمْ جَزاءً وَ كانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُوراً﴾
منابع:
امالی، شيخ صدوق، ص۳۲۹؛ روضة الواعظين، فتال نيشابوری، ص۱۶۰؛ وسائل الشيعة، حر عاملی، ج۲۳، ص۳۰۴؛ تفسیر برهان، علامه بحرانی، ج۵، ص۵۴۹؛ بحار الأنوار، علامه مجلسی،ج۳۵، ص۲۳۷؛ تفسير نور الثقلين،حويزی، ج۵، ص۴۷۴. و با اختلاف کم در این منابع: مناقب الإمام أميرالمؤمنين، محمد بن سليمان كوفی، ج۱، ص۱۷۸؛تفسير فرات كوفی، فرات بن ابراهيم كوفی، ص۵۲۱؛مناقب آل ابی طالب، ابن شهر آشوب، ج۳، ص۱۴۷.
منبع اهل تسنن: شواهد التنزيل، حاكم حسكانی، ج۲، ص۳۹۶.
همچنین: « عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ أَنَّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ مَرِضَا فَعَادَهُمَا رَسُولُ اللَّهِ فِي نَاسٍ مَعَهُ فَقَالُوا: يَا أَبَا الْحَسَنِ لَوْ نَذَرْتَ عَلَى وُلْدِكَ وَ كُلُّ نَذْرٍ لَيْسَ لَهُ وَفَاءٌ فَلَيْسَ بِنَذْرٍ فَنَذَرَ عَلِيٌ وَ فَاطِمَةُ وَ فِضَّةُ جَارِيَةٌ لَهُمَا إِنْ بَرَءَا مِمَّا بِهِمَا أَنْ يَصُومُوا ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ شُكْراً للهِ تَعَالَى فَشُفِيَا وَ مَا مَعَهُمْ شَيْءٌ فَاسْتَقْرَضَ عَلِيٌّ مِنْ شَمْعُونَ الْخَيْبَرِيِّ الْيَهُودِيِّ ثَلَاثَةَ أَصْوُعٍ مِنْ شَعِيرٍ فَطَحَنَتْ فَاطِمَةُ صَاعاً وَ اخْتَبَزَتْ خَمْسَةَ أَقْرَاصٍ عَلَى عَدَدِهِمْ فَوَضَعُوهَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ لِيُفْطِرُوا فَوَقَفَ عَلَيْهِمْ سَائِلٌ فَقَالَ: السَّلَامُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ بَيْتِ مُحَمَّدٍ مِسْكِينٌ مِنْ مَسَاكِينِ الْمُسْلِمِينَ أَطْعِمُونِي أَطْعَمَكُمُ اللَّهُ مِنْ مَوَائِدِ الْجَنَّةِ فَآثَرُوهُ وَ بَاتُوا لَمْ يَذُوقُوا إِلَّا الْمَاءَ وَ أَصْبَحُوا صِيَاماً فَلَمَّا أَمْسَوْا وَ وَضَعُوا الطَّعَامَ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَقَفَ عَلَيْهِمْ يَتِيمٌ فَآثَرُوهُ وَ وَقَفَ عَلَيْهِمْ أَسِيرٌ فِي الثَّالِثَةِ فَفَعَلُوا مِثْلَ ذَلِكَ فَلَمَّا أَصْبَحُوا أَخَذَ عَلِيٌّ بِيَدِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ أَقْبَلُوا إِلَى رَسُولِ اللَّهِ فَلَمَّا أَبْصَرَهُمْ وَ هُمْ يَرْتَعِشُونَ كَالْفِرَاخِ مِنْ شِدَّةِ الْجُوعِ قَالَ: مَا أَشَدَّ مَا يَسُوءُنِي مَا أَرَى بِكُمْ وَ قَامَ فَانْطَلَقَ مَعَهُمْ فَرَأَى فَاطِمَةَ فِي مِحْرَابِهَا قَدْ الْتَصَقَ ظَهْرُهَا بِبَطْنِهَا وَ غَارَتْ عَيْنَاهَا فَسَاءَهُ ذَلِكَ فَنَزَلَ جَبْرَئِيلُ وَ قَالَ: هَا يَا مُحَمَّدُ هَنَّأَكَ اللَّهُ فِي أَهْلِ بَيْتِكَ فَأَقْرَأَهُ السُّورَة.» : ابن عباس روایت کرده: امام حسن و امام حسين مريض شدند، رسول خدا با گروهى از مردم به عيادت ايشان آمدند، گفتند: اى ابو الحسن چقدر خوبست براى شفاى فرزندانت نذرى كنى… علىو فاطمه و فضه (كه كنيز آنها بود) همه نذر كردند كه اگر حسنين از اين بيمارى بهبودى يابند به شكرانه آن براى خداى عز و جل سه روز روزه بگیرند حسن و حسين شفا يافتند، در حالى كه در خانه آل محمد هيچ غذائى نبود، پس حضرت على از شمعون خيبرى يهودى سه صاع جو قرض گرفته آن را به خانه آورد و نزد حضرت زهرا نهاد. فاطمه یک صاع آن را دستاس كرد پنج قرص به عدد اهل خانه پخت. آن را جلوی خود گذاشتند تا افطار کنند که سائلى بر در خانه آمد. و گفت: السلام عليكم اهل بيت محمد من مسكينى از مسكينهاى مسلمين هستم، غذائى به من بدهيد خداوند به شما از غذاهاى بهشتى مرحمت كند. آنها همگى، مسكين را بر خود مقدم داشتند و سهم خود را به او دادند و آن شب جز آب ننوشيدند. روز دوم نيز روزه گرفتند و موقع افطار وقتى كه غذا را جلوی خود نهادند (همان نان جو) يتيمى بر در خانه آمد آن روز نيز ايثار كردند و غذاى خود را به او دادند (بار ديگر با آب افطار كردند و روز بعد را نيز روزه گرفتند) در سومين روز، اسيرى به هنگام غروب آفتاب بر در خانه آمد. باز سهم غذاى خود را به او دادند. چون صبح شد، حضرت على دست حسن و حسين را گرفت و به خدمت پيامبر آمدند. هنگامى كه پيامبر آنها را ديد كه از شدت گرسنگى مثل جوجه مىلرزند، فرمود: اين حالى را كه در شما مىبينم براى من بسيار گران است. سپس برخاست و با آنها حركت كرد. هنگامى كه وارد خانه فاطمه شد ديد در محراب عبادت ايستاده در حالى كه از شدت گرسنگى شكم او به کمرش چسبيده و چشمانش به گودى نشسته است. پيامبر ناراحت شد. جبرئيل نازل شد و گفت: اى محمد خداوند با چنين خاندانى به تو تهنيت مىگويد. سپس سوره «هَلْ أَتى» را بر او خواند.
منابع اهل تسنن: تفسير ثعلبی، ثعلبی، ج۱۰، ص۹۹؛ مناقب، خوارزمی، ص۲۶۷؛ كشاف، زمخشری، ج۴، ص۱۹۷؛ شواهد التنزيل، حاكم حسكانی، ج۲، ص۳۹۸ :(عن ليث بن أبي سليم، عن مجاهد: عن ابن عباس..) و ص۴۰۴ – ۴۰۵: (عن مقاتل، عن الأصبغ بن نباتة و عن سعيد بن جبير: عن ابن عباس..)؛ تفسير رازی، رازی، ج۳۰، ص۲۴۴؛ جامع لأحكام القرآن (تفسير قرطبی)، قرطبی، ج۱۹، ص۱۳۰: ( رواه ليث عن مجاهد عن ابن عباس..)؛ أسد الغابة، ابن اثير، ج۵، ص۵۳۰: (عن ليث عن مجاهد عن ابن عباس..)؛ تفسير بيضاوی، بيضاوی، ج۵، ص۴۲۸؛ بداية والنهاية، ابن كثير، ج۵، ص۳۵۱: (عن ليث ، عن مجاهد..)؛ فرائد السمطین، جوینی، ج۲، ص۵۴-۵۶.
و همچنین در منابع شیعه: تفسير قمی، علی بن ابراهيم، ج۲، ص۳۹۸؛ امالی، شیخ صدوق، ص۳۲۹؛ روضة الواعظين، فتال نيشابوری، ص۱۶۰؛ تفسير جوامع الجامع، شيخ طبرسی، ج۳، ص۶۹۲؛ مناقب آل أبی طالب، ابن شهر آشوب، ج۳، ص۱۴۷؛ طرائف، سيد ابن طاووس، ص۱۰۷؛ صراط مستقيم، عاملی بياضی، ج۱، ص۱۸۲؛ بحار الأنوار، علامه مجلسی، ج۳۵، ص۲۴۶.